تبليغاتX
خزون بي بهار
 

 

 

 

 

روز بارانی

روزی بارانی.... گفتی دوستت دارم و من به خیابان رفتم، فضای اتاق برای پریدن کافی نبود !! یادت هست ؟

تو که تنها نمی مونی من  تنها رو دعا کن ! اصلا میدونی ! گاهی ادمها از قهوه هم تلخ تر میشن!!

گذشته رو باید بسپاری به دست باد ... و گر نه به بادت میده ... به همین سادگی ... !

می دونی بازی روزگار چیه؟ این که تو چشم بذاری من قایم شم . بعد تو یکی دیگه رو پیدا کنی....

  نویسنده: رضا ׀ تاریخ: چهارشنبه 13 آبان1388    

عشق زیباست

با اشتیاق می نویسم:

عشق زیباست......می خوانی و می خندی.

می گویم عاشقم......می شنوی و می گذری.

می خوانم دلم تنگ است......هم آوا می شوی همدل نه!

فریاد می زنم...با نگاهی مبهم سکوت می کنی. دلم می لرزد!

امروز خاموشم...نه شوق نوشتن دارم ٬ نه یارای گفتن و نه توانایی خواندن...

نوشته هایم را می خوانی...گونه هایت خیس می شود.

گفته هایم را به یاد می آوری و مرتب خاطره هایت را مرور می کنی.

با آوازم همدل می شوی...اکنون آواز من از حنجره ی توست.

امشب مرا در خواب خواهی دید...

ساکت و بی صدا با نگاهی مبهم..... دلت می لرزد!

.
.
.
.
.
.
برو با یارت عزیزم

  نویسنده: رضا ׀ تاریخ: چهارشنبه 13 آبان1388